|
|
|
|
|
انقلاب که به پيروزي رسيد، علي سر از پا نميشناخت، با خوشحالي در بسيج مسجد ثبتنام نمود، بيشتر اوقات در مسجد بود، و هربار که به خانه بازميگشت، يک دمپايي پاره به پا داشت، وقتي معترضانه به او ميگفتم:«اين چه وضعي است» نگاهش را به زمين ميدوخت و ميگفت:«مامان اشکالي نداره، آن بنده خدايي که کفشهايم را برده، احتمالاً احتياج داشته است» 17 سال بيشتر نداشت که شناسنامهاش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم:«علي اين کار را نکن در جبهه از تو کاري ساخته نيست» کنار در ايستاد و پاسخ داد:«مادرجان! شما به من بگوئيد، بمير، ميميرم ولي نگوئيد نرو من آنجا آب که ميتوانم بدهم» بالاخره تابستان سال 1361 راهي جبهه شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 14:12 توسط محسن رنگین کمان
|
|
||